Home / اجتماعی / هدیه: خواب و خیال خدمت برای اهل معارف یگانه هدف او بود (داستان)

هدیه: خواب و خیال خدمت برای اهل معارف یگانه هدف او بود (داستان)

زمانی بود که داستان گرگ و بره دگرگون شده و دیگر گرگ به دنبال شکار بره نبود. گرگ , بره و سایر با هم کاسه شریک بودند . کاش این کاسه شریکی از چشمه صلح آب میخورد به جای چشمه صلح پول و قدرت این هم زیستی نمادین را آبیاری میکرد . در آن روزگاران زور و ظلم حاکم بود.

نخبه ها عصر به نام قوم ,زبان ,مذهب , سمت بالای گلوی توده عامه پا گذاشته به جای آنها فریاد های دروغین سر میدادند. فریاد های که زنده گی این نخبه ها را شاهانه ساخته بود و آنها را کاخ نشین ساخته بود. در فکر حلال و حرام رزق خود نبودند فقط در صدد و تلاش کسب کردن ثروت و سرمایه بودند . بدون بستر و پیشینه مناسب نظام سرمایه داری بالای مردم آن دیار تطبیق شد و سرمایه دار سرمایه دار تر شد و غریب غریب تر شد . در آن روز گاران , لیاقت ,شایسته سالاری , توانایی , فهم برای کاریابی یک فرد و رشد وی زمینه سازی نمیتوانست.

زور , واسطه ,رشوت ,شناخت ,مسایل قومی , زبانی , سمتی بهترین و هموار ترین راه ها برای کاریابی و احراز پست های کلیدی حکومتی بود . کودکان که هنوز درست مفهوم و معنی این زنده گی را نمیدانستند بالای شان تجاوز جنسی صورت میگرفت و آرزو های آینده این کودکان به خاک یکسان شده و کودکان از روی فقر و تنگدستی از سوی والدین شان به فروش میرسیدند آن چنان فقر بیداد میکرد. در هر گوشه از این جغرافیا حکومت های خودی وجود داشت . دادگاه های صحرای برگزار میشد و انسان ها به کام مرگ فرستاده میشدند.

در این میان بانوی بود که تازه از دانشگاه تربیه معلم با نیت مخلصانه و خدمت صادقانه به اهل معارف میهن خود فارغ شده بود . خواب و خیال خدمت بر اهل معارف یگانه هدف او بود. وی کودکان را زیاد دوست داشت از همین لحاظ بعد از تقرر در یکی از لیسه های ولایت ها دور دست از مدیر مکتب درخواست کرد که صنف اول را برای او بدهد تا آنها را آموزش دهد . وی با شور و شوق وظیفه مقدس معلمی را به پیش میبرد . یکسال از وظیفه اش میگذشت که با یک جوان از همین قریه ازدواج کرد

. زنده گی مشترک هدیه با فقر و تنگدستی همراه بود اما فقر و تنگدستی هیچ گاهی مانع هدف والای این معلم که همانا خدمت برای اولاد میهن اش بود نشد . شوهر هدیه احمد شاه نام داشت . جوان پر تلاش و زحمت کش بود او هم از رشته زراعت دانشگاه ولایت خود فارغ شده بود اما او بیکار بود و در زمین های کاکا کریم دهقانی میکرد.

با عرق جبین و قوت بازو یک لقمه نان حلال برای خود و هدیه پیدا میکرد و زنده گی بخور و نمیر را پشت سر میگذشتاندند . احمد شاه و هدیه صاحب فرزند شدند. زمانی که برای اولین بار آنها آن کودک معصوم خود را دیدند و با چشمان هم در نگاه های کودکانه نوزاد خود غرق شدند به مانند آن پرنده یی که بعد از سپری کردن زمستان سرد و خشک به گل های مقبول و امید دهنده بهاری رو به رو شده باشد.

هدیه این نوزاد را امید زنده گی خود و شوهر خود میدانست. زنده گی پدر و مادر با کودک نازدانه شان با یک دنیا لبخند خوشی و آرامش به پیش میرفت . هدیه یک شب به احمد شاه گفت: میفهمی احمد شاه شبیر تنها طفل ما نیست بلکه او فرشته خوشی ماست همه غم های روز گار را با داشتن او فراموش کردیم . احمد شاه لبخند زده و شبیر را در آغوش گرفته گفت : راست میگی هدیه با دیدن به چهره یگانه فرزندم همه رنج و مشقت روز گارم را به باد فراموشی میسپارم . یک بهار زنده گی شبیر کوچک گذشت و او یک ساله شد.

روز به روز مهر او در قلب پدر و مادرش زیادتر و زیادتر میشد و این پدر و مادر وابسته شدن بی اندازه شان را با فرزند شان به خوبی احساس میکردند. و احمد شاه بر هدیه میگفت : که من نمیگذارم که یگانه پسرم رنج و غم زنده گی و فقر را ببیند. در قریه احمد شاه شان ولسوال ولسوالی شان نیز در کاخ که برای خود ساخته بود زنده گی میکرد . دختر ولسوال که حبیبه نام داشت او هم از دانشگاه تربیه معلم فارغ شد و ولسوال خواست که دختر خود را در مکتب قریه مقرر کند.

ولسوال مدیر مکتب را در خانه خود خواست و برایش گفت : مدیر صاحب …! دخترم دانشگاه را خلاص کرده میخایم که در همی مکتب قریه مقرر اش کنم. مدیر گفت : ولسوال صاحب در مکتب قریه به آموزگار نیاز نداریم چون تشکیل مکتب پوره است . ولسوال قهر شده به مدیر گفت : دیگه ایش را مه نمی فهمم مه مکتوب دخترم را میارم مکتب نزدیک خانه ماست به دخترم تفریح میشه فکرش دیگه میشه یک معلم دیگه را منفک کو . در این میان قرعه بدچانسی به نام هدیه رقم خورد و او منفک شد. زمانی که هدیه از منفکی اش خبر شد به مدیر مکتب گفت : مدیر صاحب میفهمی که تنها همی معاش مه است و خرچ خانه ما شبیر بچیم هم کلان شده مصرف کار دارد و میفهمی که احمد شاه دهقانی میکند او قدر عاید خوب ندارد . مدیر گفت : دختر گلم مه همه چیز ره میفهمم و رفتن خودت چون یکی از لایقترین معلم های مکتب هستی به ما بسیار ضربه کلان است اما مجبور هستیم فشار از بالا است.

هدیه با یک دنیای یاس و نا امیدی روانه خانه خود شد و نمیدانست که به احمد شاه چی بگوید . شام بود و احمد شاه به خانه آمد و برای هدیه گفت : که ای ماه معاش را که گرفتی یک چند جوره کالا برای شبیر جور کو چون کاکا کریم صاحب زمین به مه گفت : که تا زمستان پیسه دهقانی ات را داده نمیتانم حاصل های زمین امسال خراب بود . بغض گلوی هدیه را گرفت و نمیدانست به پاسخ احمد شاه چی بگوید و با چشمان پر اشک فریاد زد : که احمد شاه از مکتب منفک شدم . احمد شاه حیرت زده شد و نمیدانست چی بگوید فقط همین قدر گفت : چاره یی نیست باید صبر کنیم.

یک سال گذشت و حاصل های زمین هم به علت خشک سالی خوب نبود و در این زمان احمد شاه و هدیه از چند نفر قرض کردند و قرضدار هم شدند . در ای وخت کاکا کریم به احمد شاه گفت : بچیم میبینی که خشک سالی است و زمین هم حاصل خوب نمیته و مه هم غیر از همی زمین کدام مدرک عایداتی دیگر ندارم نیم پیسه را که به دهقانی تو بتم به مه چی میمانه از او خاطر خودم در زمین کار میکنم خفه نشو بچیم یگان زمین دیگه پیدا کو . فقر و مشقت روزگار احمد شاه و هدیه را غرق خود کرده بودند . قرضدار ها از دیگه طرف صبح و شام دروازه قلعه احمد شاه را میکوبیدند و پیسه خود را میخواستند . احمد شاه و هدیه در تنگنا مانده بودند.

روزی فرا رسید که نان خشک هم در خانه احمد شاه پیدا نمیشد و هر دو هدیه و احمد شاه گرسنه ماندند. هدیه به احمد شاه گفت: احمد شاه مه و تو خو کلان هستیم حوصله میتانیم اما شبیر خو از گرسنه گی گریه داره چی کنیم حالی ؟؟؟

شب هم به گرسنگی سحر شد و بود که صبح خاله آرزو خانه هدیه آمد . هدیه حتی چای نداشت که برای خاله آرزو می آورد . خاله آرزو از طرز نگاه های هدیه فهمید که فقر او را گریبان گیر کرده است . برایش گفت : چرا هدیه جان چی شده.

هدیه بالای غرور خود پا مانده و با دل پر از درد آواز بیرون کرده و همه جریان را برای خاله آرزو گفت . خاله آرزو گفت : بچیم باش مه میرم خانه بر شبیر بچیم نان میارم . اما ای گپ یک روز و دو روز نیست . بچه کلان ملک اولاد نداره و او روز گفت : که اولاد به فرزندی میگیره بگیر شبیر را برایش به فرزندی بتی در مقابل اش پیسه بگیر . این فقط یک جمله بود که از دهن خاله آرزو بیرون شد اما در حقیقت گلوله یی بود که به قلب یک مادر که با یک دنیا آرمان و آرزو یگانه اولاد خود را تا به اینجا رسانده بود و یک دنیا امید و آرزو برای آینده اش داشت اصابت کرد . جگر هدیه با شنیدن این واژه ها تکه تکه شد.

اشک در چشمانش روان شد و این اشک ها به مانند آن سیل که یک محل را از بین میبرد آرزو های هدیه را برای آینده شبیر از بین برد . به خاله آرزو گفت : خاله آخر کسی اولاد خود را هم فروخته تو چی میگی ؟؟؟ خاله آرزو گفت : دلت دیگه راه نداری از مه گفتن بود . احمد شاه و هدیه روز را با هم با گریه و دنیای اندوه به پایان رساندند . واژه های که از دهن خاله آرزو بیرون شده بود در گوش های هدیه طنین اندازه شده و بود هر لحظه قلب اش را میسوختاند و نگاه هایش به سوی شبیر کوچک را با اشک سیل آسا همراه میکرد . نیمه شب بود که بالاخره احمد شاه و هدیه تصمیم فروش یگانه فرزند شان را گرفتند در حالیکه فرزند خود را در آغوش گرفته بودند و گریه میکردند.

روزی فرا رسید که بچه ملک پشت شبیر آمد . شبیر کوچک در بغل مادرش بود و نمیدانست که فقر و تنگدستی سبب شده که او به فروش برسد با بازی های طفلانه خود در آغوش مادر خود مصروف بود و از همه جنجال های زنده گی بی خبر بود و غرق دنیای کودکانه خود بود . اشک های گرم و سوزان مادر اش که از درد قلب بود که توته جگر اش را روزگار از او میگیرد روی شبیر کوچک را لمس میکرد . احمد شاه دور ایستاده بود و نظاره گر ناتوانی های خود و چشمان پر درد هدیه بود . هدیه در دو راهی عاطفه و فقر روز گار ایستاده بود و نمیدانست که به کدام سو برود .


نویسنده: میلاد “سیار”

نظرات

مطالب مرتبط

نقش شبکه‌های اجتماعی در شکل‌گیری رویدادها و مهندسی سیاست

فرگوسن را برای کتاب‌های جنجال ‌برانگیزش می‌شناسند. او مورخ و نظریه‌پردازی است که با استفاده …