نازیه: آیا من مجبور هستم که در این سن کم عروسی کنم؟ (داستان)

روز های دراز تابستان بود. آفتاب آهسته آهسته طرف غروب روان بود و شعاع آفتاب نیمه های دیوارهای قریه را لمس میکرد اذان نماز دیگر به گوش میرسید، در این میان دختری سر خود را شسته و در گوشه از قلعه مو های خود را شانه میکرد که زنجیر دروازه قلعه به دروازه کوبیده شد و سکوت قلعه را شکست و از خانه صدا آمد که نازیه دخترم ببین در دروازه کیست؟!

نازیه شانه موی خود را بالای بوجی کاه گذاشته گفت: خود مادر جان و چادر خود را گرفته به سوی دروازه قلعه رفت تا ببیند در دروازه کیست.

نازیه از پشت دروازه قلعه صدا زد کیس؟ صدای یک زن به گوش نازیه رسید که گفت مه هستم دخترم مادر قدیر او دروازه را باز کرد بیخبر از این که این تنها دروازه قلعه نیست که باز میشود بلکه صفحه غمگین در زنده گی اوست که باز میشود. زمانی که دروازه قلعه باز شد مادر قدیر همراه با خواهر کلان و خانم برادر خود داخل قلعه شده و با نازیه سلام علیکی کرده و گفتند: دختر گلم کجا هست مادرت؟ نازیه گفت: خاله سیما مادرم ده خانه است و صدا کرد مادر مادر…!!! بیا که خاله سیما شان آمده، مادر نازیه آمد و بعد از سلام علیکی مادر قدیر را با خواهر و خانم برادرش به خانه برد.

نازیه آرام آرام از حرف های خاله سیما دانست که او قصد خواستگاری داره شرمیده آهسته از خانه بیرون شد و چای را در دست خواهر خورد خود مرضیه روان کرد. خاله سیما روی به طرف مادر نازیه کرده و گفت: آمنه جان مه امروز به خاطر خواستگاری نازیه جان به خاطر بچیم قدیر جان آمدیم اونه میفهمی که مکتب را هم بچیم خلاص کرد و حالی کتی پدر خود در کار های قریه هم کمک میکنه کدام عمل بد هم نداره شکر گل واری بچه است. مادر نازیه شوک دیده و گفت: سیما جان باش مه کتی پدرش گپ بزنم میفهمی که ما کدام بچه نداریم فقط دو دختر است مرضیه گک خو هنوز خورد است یک نازیه است کل امید ما باز مه برت احوال میتم. خاله سیما خدا حافظی کرد و رفت.

شام شد و پدر نازیه از سر زمین با تن خسته و پیشانی پر عرق آمد و صدا کرد نازیه دخترم…!!! یک گیلاس چای بیار که زیاد مانده شدیم. هنوز گیلاس چای نصف نشده بود که آمنه داستان روز را باز کرده و گفت: شیر محمد امروز مادر قدیر به خاطر خواستگاری نازیه آمده بود. 

پدر نازیه گفت: امی قدیر بچه ملک ره میگی. آمنه گفت حا امو را میگم. پدر نازیه گفت درست است از طرف مه قبول است دیگه دفعه که آمدن بگو از طرف ما قبول است. آمنه گفت شیرمحمد اول خدا را شکر که دخترک ما با نام نیک ایقه شده که پشتش خواستگار آمده، اما نازیه خو بسیار خورد است، مکتب میخانه، کار و بار را هم یاد نداره او خانه جنجال اش زیاد است ای کجا میتانه از باج و جنجال های او خانه بیرون شوه و او خاله سیما هم بسیار زن ظالم است زنده گی دختر تباه میشه. پدر نازیه گفت او زن مه دیگه اش را نمی فهمم مه دختر را برای شان میتم بخیز نان را بیار که گشنه هستم.

نازیه که در گوشه اتاق نظاره گر جر و بحث های پدر و مادر خود بود و میدید که چگونه در باره زنده گی او چانه زنی روان است، چشمانش پر اشک شد و آرام از اتاق بیرون شد و شروع به گریه آرام کرد و زیر لب آهسته گفت آیا من حق انتخاب ندارم …؟ آیا من مجبور هستم که در ای سن کم عروسی کنم …؟ آیا من باید دیگه مکتب نروم …؟ با خود درگیر شد و با هزاران پرسش که پاسخش را خودش هم نمیدانست مواجه شد.

شب سحر شد اما این شب کوتاه تابستان بالای نازیه سال گذشت همه شب را با گریه , خیال های بد و آزار دهنده سپری کرد. صبح وخت آمنه به نازیه آرام گفت: دخترم به پدرت چای تیار کو مه میرم خانه مامایت که او ره از ای گپ خبر کنم که پدرات را بفهمانه.

دخترک که شب را با کوه های غم سپری کرده بود با حرف های مادر خود کمی امید وار شده و بر چهره مایوس و نا امید اش خوشی کم کم جا گرفت و گفت: خو مادر جان برو مه چای را تیار میکنم.

آمنه مادری مجبور و ناچار که فقط یگانه راه منصرف شدن شیر محمد را از این تصمیمش همکاری برادر خود اسلم را میدانست طرف خانه اسلم روان شد. با حال پریشان خود را به خانه اسلم رسان.

دروازه قلعه اسلم را تک تک زد که بچه کلان اسلم وحید دروازه را باز کرد و گفت: سلام عمه آمنه خوش آمدی …! خیرت است در ایقه صبح وخت چیزی گپ شده؟

آمنه گفت: علیکم السلام جان عمه خود پدرات خانه است؟ وحید گفت: حا عمه جان کرد های کچالو را هو میته بیا خانه. آمنه داخل آمد و بعد از سلام علیکی با اسلم گفت: لالا اسلم کمک ام کو زنده گی دخترم تباه میشه. اسلم گفت چرا؟ آمنه چی شده خیرت است؟؟؟ آمنه گفت: لالا او بچه ملک قدیر پشت نازیه خواستگاری میایه شیر محمد هم میگه مه به او نازیه را میتم. اسلم گفت: چی؟؟؟ او بچه کجا بچه خوب است؟ همه مردم قریه از دست او به عذاب است و نازیه خو هنوز ۱۵ ساله پوره هم نشده. آمنه گفت: حا لالا یک کار کو تو بفهمانش اگر نی زنده گی نازیه تباه میشه. اسلم گفت: تشویش نکو شیر محمد را مه می فهمانم برو خانه بشین چای صبح را بخور مه اینه حالی میرم میفهمانمش.

اسلم طرف زمین های شیرمحمد روان شد و تا اینکه رسید و دید که شیر محمد در سر پلوان ایستاد است.

شیر محمد که دید اسلم طرف او روان است فهمید که حتمی آمنه او ره از خاطر گپ خواستگاری نازیه روان کرده. اسلم شتاب زده طرف شیرمحمد آمد بعد از احوال پرسی گفت: شیر محمد ای مه چی میشنوم دخترات را به او بچه خراب ملک گفتی میتی. شیر محمد گفت: حا اسلم مه خودم بچه ندارم او بچیم میشه باز پدراش هم ملک است و پیسه دار هستند دخترم آرام میشه حالی خو نازیه و مادرش ناحق جنجال میکنه اما بعد از عروسی باز ببین چطور از ای تصمیم مه خوش میباشند. اسلم گفت: درست است که بچه نداری یا او بچه ی ملک است و پیسه دار اما دخترات خورد است، مکتب میخانه، پیسه کسی را خوشبخت نمیکند، و دیگه ای که او بچه بچه خوب نیست هزار عمل و فعل بد را داره زنده گی نازیه را تباه نکو کمی فکر کو.

شیر محمد با قهر و جدیت جواب داد: اسلم خودم عقل دارم و در خیر اولاد خود میفهمم به بچه غریب تو بتم اش خیر برو پشت ای گپ ها نگرد ناحق از پیشم خفه میشی. اسلم گفت: باز هم دلت یک روز پیشمان میشوی حالی مه میرم دلت از مه خو یک گفتن بود.

برادر آمنه با چشمان خمیده پیش خواهر خود آمده و جریان را برای آمنه بازگو کرد و گفت: خواهر جان فایده نداره شیر محمد تصمیم خود را گرفته از دست مه و شما چیزی ساخته نیست.
از رفتن اسلم دیری نگذشته بود که خدمت کار ملک پیش شیر محمد آمده و گفت: لالا شیر محمد امروز شام ملک صاحب کتی ریش سفیدان قریه خانه ات میایند خبر باشی. شیر محمد که در خواب خیال ثروتمند شدن بود با خوشی گفت خو گل آغا منتظر شان هستم.
شیر محمد به قلعه آمده و صدا کرد نازیه، آمنه کجا هستید؟ نازیه آمد گفت: بگو پدر جان…! شیر محمد گفت: شام ملک قریه و ریش سفید ها میایند نان تیار کنید ای ره گفت و از دروزاه قلعه بیرون شد. این جمله به گوش نازیه طنین انداخت و این را درک کرد که کوشش های مادرش سودی ندارد و پدرش آینده او را تعیین کرده است و در کمال ناگزیری و ناچاری او هم باید بپذیرد.
با چشمان پر از اشک دل پر از درد حال سراسیمه و پریشان بر جارو کردن خانه شروع کرد و اشک های او یکجا با جارو روی گلیم خانه را لمس میکردند. هنوز جارو خانه تمام نشده بود که مادر نازیه آمد و گریه کنان دختراش را در آغوش گرفت و فریاد زد…!!!
دخترم چیزی کرده نتوانستم برایت مره ببخش جان مادر…!!! نازیه در پاسخ مادرش گفت: مادر جان کاش پیش از پوشیدن لباس عروسی کفن بر تن کنم. مادراش گفت خدا نکند جان مادر خود هنوز خو چیزی نشده. نازیه گفت: نی مادر جان شام ملک قریه با کلان های قریه میایند خانه ما میفهمم که پدرم امشب شیرینی ام را میته.
مادر بیچاره حیران شد و نمیدانست که چی کند زمین سخت و آسمان دور باید مادر بیچاره این را میپذیرفت که دختر خورد سن و نازدانه اش را به یک بچه خراب بسپارد. نازیه تمام روز را کار کرد و برای مهمان های شام آماده گی گرفت اما گریه و درد لحظه یی هم نازیه و مادرش را رها نکردند.
مرضیه کوچک متوجه وضعیت از همان صبح زود بود ولی خود را نا آگاه از واقعیت انداخته و در صدد خنده دادن و خوش ساختن خواهر کلان خود بود. با شوخی های کودکانه و حرف شیرین خود میخواست که حد اقل برای یک لحظه این درد و غم را از یگانه خواهر و مادر بیچاره خود دور کند , اما درد و غم آن چنان این مادر و دختر را در خود غرق کرده بود که موفق ترین کمیدین جهان هم نمیتوانست که آنها را از درد و غم نجات دهد.
شام شد بعد از نماز شام ملک قریه قدوس خان همراه با بزرگان قریه به خانه شیر محمد آمدند . قدوس خان و شیر محمد با هم رو به رو میشوند و گپ نامزدی در میان میافتد و قدوس خان میگوید : شیر محمد قدیر مثل بچه ات است مه هم مثل برادرات چراغ که در خانه بسوزه مسجد را صبر است , چرا ناحق ایقه وخت را ضایع کنیم اینه بزرگان قریه هم پیش ات آمدن امی بچه مه ره به غلامی ات قبول کو.
شیر محمد میگه : ملک قدوس مه کدام مشکل ندارم به مه امی جای افتخار است که دخترم به نام نیک عروسی کنه و خانه بخت خود بره امی گپ را گفته و شیرینی که در قاب به خاطر چای بود به ملک قدوس داده میگه مه شیرینی دادم . بزرگان قریه به هر دو تبریکی میدهند و ملک قدوس بر شیر محمد میگه : در امی یک ماه عروسی را هم برگزار میکنیم بخیر . شیر محمد میگه : ملک قدوس از مه دادن شیرینی بود که دادم حالی دیگه صلاحیت پیش توست . در دل پر درد نازیه هنوز هم امید است که شاید پدرش در آخرین دقایق از تصمیم خود منصرف شود که مرضیه آمد و گفت : ای نازیه تبریک نامزد شدی !!!
جمله یی که شاید هر جوان آرزوی شنیدنش را داشته باشد اما در زمان مناسب آن نه اینقدر زود . جمله مرضیه توان ایستاده شدن را از پا های نازیه گرفته وی را به زانو نشاند و قامت او را خم کرد و گفت : مادر زنده گی ام با او انسان خراب تباه شد و از مکتب هم خلاص شدم . مادر بیچاره که خود هم نیاز به شانه یی داشت که بار غم او را تحمل کند کوشش میکرد که یک شانه خوب برای دختر اش باشد . آمنه دختر خود را دلداری میداد و میگفت: خیر است دخترم حالی خو شد بخیر ات باشه ان شا الله آرام شوی تشویش نکو جان مادر.
در جریان یک ماه شیرینی خوری و همه گپ ها تمام شد چیزی که تمام نمیشد درد ها و فکر های آزار دهنده یی بود که نازیه را از آینده اش بیم میدادند.
روز عروسی فرا رسید. نازیه لباس عروسی به تن کرد و در مقابل چشم همه گان ظاهر شد دختری که هنوز ۱۵ سال داشت عروس شد عروس کسی که اصلا کار خوب در نهاد او وجود نداشت و در هر کار بد و زشت که در قریه رخ میداد حتما در پشت آن دست قدیر میبود.
عصر روز بود و عروسی تمام شد و زمانی خدا حافظی نازیه با خانواده اش فرا رسید . نازیه تنها با خانواده خود وداع نباید میکرد بلکه با همه ناز , آسایش , آرامش های زنده گی , لباس ها و کتاب های مکتب خود وداع میکرد.
مادر و دختر در دهن دروازه قلعه هم دیگر را در آغوش گرفته و خدا حافظی میکردند . هر دو هم دختر هم مادر میدانستند که زنده گی دیگر برای نازیه جهنم است . مادرش میدانست که دختراش به پای خود به سوی دهکده غم میرود اما از دستش چیزی بر نمی آمد.
در کمال نا گزیری و ناچاری خدا حافظی کردند . مرضیه کوچک که هنوز دقیق معنی عروسی را نمیدانست از همه بیشتر گریه داشت و دامن یگانه خواهر خود را قایم گرفته بود احساس میشد که مرضیه کوچک هم آرام آرام درک کرده بود که زنده گی خواهرش به جهنم مبدل شده است.
آمنه به گریه به خاله سیما گفت : خاله سیما دخترم هم خورد است هم نازدانه متوجه اش باشی . خاله سیما گفت : تشویش نکو آمنه جان . در وخت رفتن چشم نازیه به زنجیر دروازه قلعه شان افتید و یادش آمد که یک تک تک زنده گی اش را عوض کرد . دو روز از عروسی گذشته بود صبح زود بود که خاله سیما دروازه اتاق نازیه را زد و گفت او دختر بخیز تندور را در بتی و نان پخته کو.
نازیه گفت : خاله سیما مه خو تندور را یاد ندارم . خاله سیما گفت به مه غرض نیست بخیز ایجه خانه پدرت نیست که نازدانه گی کنی تیز کو که ملک صاحب از مسجد میایه چای میخوره . نازیه که در خانه پدر خود حتی در نزدیکی تندور هم نرفته بود باید برای ۱۷ نفر نان پخته میکرد.
به بسیار مشکل تندور را در داد و خواست که نان پخته کند اما زیاد نان ها در تندور چکید . خاله سیما که آمد دید که نان ها چکیده دست نازیه را در تندور داخل کرد و گفت: باش که دستت بسوزه که دیگه نان از پیش ات در تندور نیافته و گفت نان پختن ات که خلاص شد برو خانه ها را جارو کو و ظرف های شب را هم بشوی . نازیه در یک محیط بیگانه و متفاوت حیران بود که چه کند.
هنوز ظرف شستن خلاص نشده بود که برشنا خواهر خورد قدیر آمد و گفت نازیه کالایم را بشوی که سبا عروسی بچه کاکا کریم است اوجه میرم . نازیه همه کار ها را کرد با تن خسته و دست آبله زده پیش خاله سیما آمد و گفت خاله جان کار ها خلاص شده مانده شدیم کمی استراحت کنم .
خاله سیما گفت ایجه خانه پدرت نیست برو تیز به چاشت دیگ پخته کو و یادت باشه که ملک صاحب هم از شار مهمان داره چند چیز پخته کنی . نازیه گفت : خاله سیما خی برشنا را هم بگو کتی ام کمک کنه تنها نمیتانم . خاله سیما گفت حالی بهانه میکنی و در روی مه زبان میکنی صدا کرد قدیر قدیر …!!!
بیا که ای دختر در روی مه زبان میکنه . قدیر دوش کرده آمد و گفت : در روی مادر مه زبان میکنی دختر بی تربیه به لت و کوب دختر شروع کرد تا به اندازه یی که از دهن و بینی نازیه خون جاری شد . و بعد از اینکه لت و کوب اش کرد گفت حالی برو تیز به چاشت دیگ کو . نازیه با جان افگار و لت خورده طرف آشپز خانه رفت و به دیگ کردن شروع کرد . روز ها و شب ها به همین رقم میگذشت و ظلم و جبر بالای نازیه بیشتر شده میرفت از سوی دیگر نازیه باید بی توجه یی هایی قدیر در مقابل خود را , نشه کردن او را , شب ناوخت آمدن های او را , بی احترامی قدیر در مقابل پدر و مادر خود را , لت و کوب های قدیر را نیز متحمل میشد .
از عروسی نازیه هفت ماه گذشت اما برای او کسی اجازه رفتن به خانه پدرش را نداد . و نه رویه خوب با مادر نازیه میکردند که مادرش پرسان نازیه می آمد . مرضیه هر روز به مادر خود میگفت مادر جان پشت نازیه دق آوردیم بریم پیش اش چرا نمیری ؟؟؟
مادرش بر مرضیه دروغ میگفت : مرضیه جان خواهر ات در شار است دور است باش میریم بخیر باز .
شیر محمد به اشتباه خود پی برده بود اما دیر بود و چیزی از دست او بر نمی آمد . عاطفه پدری و یاد های نازیه هر لحظه او را رنج میداد و بالایش فشار می آورد عذاب وجدان را متقبل میشد و از حرص خود که همواره ثروت میگفت پیشمان بود . نگاه های مرضیه و آمنه شیر محمد را نمیگذاشتن که به آرامی نفس بکشد و حتی نمیتوانست با آنها چشم به چشم شود .
هفت ماه گذشت و نازیه آمد پیش خاله سیما و گفت: خاله جان پشت مادرم دق آوردیم میرم خانه ما . خاله سیما گفت : کارت نیست بشین کار های خانه زیاد است باز هر وخت که گفتم برو . زمانی که نازیه گفت مه هم آدم هستم احساس دارم دختر های خودات هر هفته میایند مه چرا نروم . خاله سیما به ملک قدوس گفت : که ای دختر مه ره کتره میزنه . نازیه نماز خود را خلاص کرده بود جای نماز را گذاشت و میخواست که بره و ظرف های چاشت را بشوید که ملک قدوس در دهلیز زیر لت و کو ب گرفتش و تا اندازه یی او را زد که دست نازیه شکست . در ای وخت نازیه خواست که از پای ملک قدوس بگیرد و عذر کند که او را رها کند خواهر کلان قدیر نظیفه صدا کرد او قدیر …!!! سیل داری ببین میخایه پای پدرم را گرفته او ره به زمین بیندازه . قدیر هم به لت کردن نازیه شروع کرد و نظیفه , خاله سیما , برشنا و برادران دیگر قدیر به بهانه خلاص کردن نازیه را لت میکردند . نازیه مانند آن شکاری بود که بالای آن ۸ گرگ تاخته باشد . نا وخت شب همین روز بود نازیه در فکر فرو رفت و در صدد پیدا کردن راه حل از این همه جبر و ظلم بود که به دو گزینه رسید فرار و خودکشی . نازیه با خود گفت اگر فرار کنم عزت پدرم زیر سوال خواهد رفت و پدرم هر قدر بد که با من کرده باشد مه نمیتوانم عزت او را به خاک یکسان کنم پس باید خودکشی کنم . گذاشت که همه خواب کنند , آرام از اتاق خود بیرون شده و با خود قلم و کاغذی هم برد . در نامه نوشت : مادر قندم ! مرا ببخش مجبور بودم راه دیگری نبود درد دوری شما هر دقیقه مرا به کام مرگ فرو میبرد , از جبر , ظلم , لت و کوب خسته شده بودم دیگر جسمم توان و تحمل لت و کوب را نداشت از مرگ تدریجی خسته شده بودم . مادر قندم دوستت دارم متوجه خود باشی و همیشه خوش باشی . مرضیه جان خواهرک قندم ! گل خواهر خود زیاد پشتت دق آوردیم هر وخت که یادت آمدم این نامه را باز کن و بخوان . درس ات را بخوانی و تا جایی درس بخوانی که مدافع حق نازیه ها شوی جان خواهر خود . پدر جان …! دوستت دارم … کاش یکبار با چشم باز او تلاش هایم را میدیدی مانند آن پرنده که در دام شکارچی اسیر میشود به خاطر آزادی خود دست و پا میزند . پدر جان عذر میکنم برایت که مرضیه را به آینده نازیه سر دچار نکنی …! بگذار که مرضیه مدافع حقوق نازیه ها شود . خدا حافظ تان … این نامه را نوشت و خود را حلق آویز کرد و آرام زیر لب گفت داستان نازیه تمام شد.


نویسنده: میلاد “سیار”

نظرها

Loading...

مطالب مرتبط

مشاوره یا Counseling چیست؟ (تعریف و تاریخچه)

مشاوره عبارت از پروسه بحث کردن موضوعات مهم کاری با دیگران را گویند که معمولا …