آخرین قدم – من به کدام کار بد نمیروم بخاطر دفاع از کشور ام میروم!

شامگاه روز بود در میدان فوتبال از همه روز ها خوبتر و سر حال تر بازی میکرد بعد از ختم مسابقه جالب و دیدنی روانه خانه شدیم.

در مسیر راه برایم گفت: که شاید این آخرین قدم  من با تو باشد. با چشمان حیرت زده و حالت شگفتی زده برایش گفتم: چرا؟! آیا دیگر ارزش دوستی ات را ندارم؟

سکوت کوتاه کرد سپس در حالیکه خوشی در چشمانش موج میزد با تبسم دوستانه برایم گفت : نی چنین نیست بلکه در صفوف قهرمانان یعنی اردوی ملی افغانستان یکجا شدیم .

برایش گفتم: درست است کار نیک و خوب کردی ولی باز هم به قریه میایی و دوستی مان دوستی می ماند.

برایم گفت: معلوم نیست خدا میداند به خاطریکه پدرم هم برای مبارزه بر ضد شورشیان از خانه بیرون شد و هر گز دیگر بر نگشت و تا امروز چشمان من به دروازه قلعه است که شاید او دوباره بیاید اما از او خبری نیست.

سپس به شانه ام دست خود را گذاشت و بر حرف زدن خود ادامه داد و آرامانه برایم گفت : این را خوب میدانم که شاید مرگ من در این وظیفه مقدس نهفته باشد, اما چاره نیست چون من با این مسلک از زمانی که هنوز شش سال نداشتم شوق و علاقه داشتم و امید داشتم که روزی سرباز اردوی ملی باشم حال زمانی فرا رسیده است که  آرزو و رویا طفولیت ام را لباس حقیقت بر تن کنم.

برایش گفتم:
پس مادر, خواهر و آن برادر کوچک ات چطور میشوند ؟ آیا آنها اجازه پیوستن با اردوی ملی را برایت میدهند؟ یا او دختری که شب و روز آرزوی عروس شدن تو را میبیند چطور میشود آیا او به یادت است؟

روی خود را به طرف ام گشتانده و برایم خیره شده گفت:

چرا؟؟؟

آیا من نمیتوانم آن آرزو و رویای خودم را که پیوستن به صفوف اردوی ملی , جنگیدن در میدان جنگ مانند یک شعردر مقابل شورشیان و پوشیدن لباس با عزت اردو است به حقیقت مبدل کنم ؟

برایش گفتم: ای گپ ات را قبول دارم , خو مادرات چی خواهد شد تو یگانه امید زنده گی او هستی بدون تو او کدام امید دیگر نداره.

برایم نام برادر کوچک خود زلمی را گرفت و گفت او خو هست.

من برایش گفتم دلت من نمیگویم که رفتن به اردو کار خوب نیست اما حد اقل در خانه تان یک سرپرست باید باشد در خانه شما به غیر از تو کسی دیگر نیست که از فامیل ات مواظبت کند.

دستم را با دست خود قایم گرفت و گفت:

بسیاری از جوانان قریه رفته اند من هم میروم اما متوجه باشی که مادرام خبر نشود برایش گفتم دلت هر کاری که میخواهی بکو من برایت چی بگویم چون خودات حالی تصمیم ات را گرفتی , با خنده بلند برایم گفت : او برادر من به کدام کار بد نمیروم به دفاع از کشور ام میروم اگر کارم بد میبود حتمی حرف هایت را قبول میکردم دستم را تکان داد و گفت برو خدا حافظ.

در نزدیکی مسجد قریه از هم جدا شدیم او طرف پایین روان شد و نام ام را صدا زد و گفت: برایم دعا کنی نشود که این دیدار آخر ما باشد خنده کردم و برایش گفتم بخیر بروی و خداوند بزرگ کامیاب داشته باشید.

بامداد روز آینده بود خبر شدم که اکبر با دیگر جوانان قریه رفته اس. مادراش برایم گفت: که اکبر به خاطر چکر و تفریح کابل رفته است از بامداد تا نزدیک نماز شام در قریه تنها تنها میگشتم و در هر گوشه و کناره یی  قریه یاد های اکبر به چشمم میخورد و زیاد یادم می آمد.

اذان شام بود که برایم زنگ زد و گفت به مقصد رسیدم و میدانی که در قریه من کسی را ندارم متوجه مادر, خواهر و برادر کوچکم باش من هم برایش اطمینان دادم که حتمی متوجه شان میباشم.

روز ها در قریه بدون اکبر میگشتم و بدون او عادت کردم اما یادش همیشه در قلب و ذهن ام بود.

مادر اکبر از پیوستن او در صفوف اردوی ملی افغان خبر شد زیاد گریه کرد, تمام باشنده های قریه او را دلداری دادند و گفتند این جای افتخار است که اکبر از کشورش دفاع میکند پس برای او دعا کن.

در هفته اول اکبر یکبار برایم زنگ زد و گفت میدانی که سخت ترین کار چیست ؟

گفتم: چی؟
گفت : مو های سرام را ماشین کردند خندیدم و گفتم : چی رقم معلوم میشوی او بچه او پیکی مقبول ات که هر روز پایین و بالا میکردی اش چی شد خنده کرد و گفت تیلفون را برای مادرام ببر میخواهم همراه اش گپ بزنم.

تیلفون را خانه شان بردم و به مادر اکبر گفتم که اکبر زنگ زده است و میخواهد همرای تان گپ بزند, مادراش با تمام عاطفه مادری بسیار با ناز و محبت همرایش حرف زد و حالت اش را پرسیده گفت برایش:

بچیم !!! بیا بی تو زنده گی برایم سخت است بچیم ای ره خو میفهمی که زنده گی مادرات با تو بسته است. به مادر خود گفت مادر جان غم نخور ان شا الله میایم و خدا حافظی کرد. مادراش با دل پر امید تیلفون را برایم داد و گفت: خیر ببینی بچیم از خانه شان بیرون شدم و با دوش به طرف مسجد قریه آمدم و به بچه های قریه قصه کردم که اکبر زنگ زده بود و سلام های اکبر را برای شان رساندم.

دو ماه از تعلیم نظامی اکبر در کابل میگذشت که شورشیان پنجابی به قریه ما هجوم آوردند و هر کارمند دولتی را آزار و اذیت میکردند. هر روز در قریه ما یک یا دو نفر شهید میشد. و کسانیکه در صفوف اردوی ملی افغان بودند به خانه شان حمله میکردند و آنها را با خود میبردند و از آنها هیچ خبری نمی شد کسانیکه پول میدادند آنها دوباره رها میشدند. و اگر پیسه نمیدادند آنها را شهید میکردند.

اکبر تعلیم نظامی را موفقانه خلاص کرد و در ولایت کندهار به وظیفه گماشته شد. مادراش همیشه به اکبر میگفت بچیم! بیا وظیفه را رها کن بس است دیگر توان دوری تو را ندارم. اما اکبر میگفت:

مادر جان بعد از ترخیص میایم ان شا الله اما در اصل اکبر از قصابان پنجابی قریه که افراد بیگناه را شهید میساختند ترس داشت و به خانه خود آمده نمیتوانست.

یک ونیم سال گذشت روز بعد اکبر برایم زنگ زد و گفت : که طرف خانه میایم.

برایش گفتم:
او بچه حالی نیایی که وضعیت قریه خوب نیست حالت قریه روز به روز بد تر میشود.

گفت برایم: که حتمی میایم و در قریه میگویم که وظیفه را رها کردیم.

عاجل مژده آمدن اکبر به خانه را برای مادراش که یک ونیم سال درد دوری از فرزند خود را متحمل شده بود دادم مادراش از خوشی در لباس های خود جای نمیشد.

دیگر ناوخت روز پنجشنبه بود در نزدیکی دوکان قریه با بچه های قریه نشسته بودم که در تیلفونم زنگ آمد.

گفت بیا رسیدم در لب سرک هستم. به خوشحالی دوش کرده به طرف سرک قریه مان رفتم از خوشی زیاد چند جای پایم در سنگ و بته های درختان قریه بند شد و افتیدم.

از قریه کمی دور شدم، نزدیک جوی بزرگ که آب آن به قریه ما می آمد رسیدم از جوی خیز زدم اما پایم به طرف دیگر جوی نرسید و در جوی افتیدم به بسیار زحمت از جوی بیرون شدم متوجه شدم که دختری از قریه بالا که کوزه پر از آب به شانه داشت بالایم به صدای بلند خنده کرده و رفت. تمام بدنم تر شده بود و در میان جوی آب وارخطا ایستاده بودم یک چپلی ام را آب برد. در این وخت نزدیک سرک شده بودم صدای عبور و مرور موتر ها به گوش میرسید.

چند ثانیه بعد اول صدای موترسایکل را شنیدم سپس صدای فیر مرمی هم شنیده شد. با خود گفتم خدا خیر کند. چیغ بلند زدم و چپلی دیگر ام هم از پایم بیرون شد و پای لوچ به طرف سرک دویدم چند لحظه بعد چند نفر مسلح را در دامنه  کوه دیدم که بر موتر سایکلی سوار بودند. از دامنه نزدیکتر در پلوانی جسد غرق به خون اکبر را دیدم که افتیده است چیغ زدم و بالای جسد اش افتیدم اکبر هنوز جام شهادت را نه نوشیده بود برایم فقط همین قدر گفت: که بر مادرام بگو که بالای بچه ات همیشه افتخار کن چرا که فرزند ات در کدام کار بد کشته نه شده است بلکه در راه دفاع از وطن خود شهید شده است. برادر کوچکش زلمی و مادراش نیز رسیدند اما دیر شده بود چون دیگر چشمان اکبر باز نبود که مادر خود را میدید و برادر کوچک خود زلمی را میدید که در این مدت که او نبوده، کلان شده است. فریاد، گریه و خون سرک ولسوالی مان را که از بین قریه ما گذشته بود فرا گرفته بود.

در حالیکه به جسد اکبر میدیدم به دهن اش خیره شدم و یادم آمد که در وخت رفتن خود برایم گفت شاید این آخرین قدم من با تو باشد.

نویسنده: وحيدالله “اورياخېل”

مترجم: میلاد “سیار”

نظرها

Loading...

مطالب مرتبط

مشاوره یا Counseling چیست؟ (تعریف و تاریخچه)

مشاوره عبارت از پروسه بحث کردن موضوعات مهم کاری با دیگران را گویند که معمولا …